سيد محمد باقر برقعى

3901

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

صنع را با كار صنعتگر چه كار ؟ * ذرّه را با خسرو خاور چه كار ؟ گر نَبُد حال الجريض دون القريض * مىسرودم زين نمط شرحى عريض ليك با نُعمان مُنذر چون كنم ؟ * خوى زشتش را چسان وارون كنم ؟ خود تو گويى دهر روز بوس اوست * كشتن عقل و خرد ناموس اوست چونكه گشتى با مريضى روبرو * پيش او از عافيت حرفى مگو تو مريضى و طبيب تو مريض * با مريضان چون توان گفتن فريض ؟ اروپايى يك‌چند اروپايى ، كوس مدنيّت زد * حلواى منيّت پخت ، صهباى هويّت زد ناموس الوهيّت ناقوس مشيّت كوفت * ميزان حقيقت بر خاشاك منيّت زد در پردهء جنگ و صلح قهر حق و لطف حق * كوس ابديّت كوفت ، راه ازليّت زد تا عالميان دانند كاندر بر امر حق * نتوان ز منيّت لاف ، يا دم ز مشيّت زد اى پيرهن تدبير چاك از كف تقديرت * اى وحش تو سيلى بر شير مدنيّت زد از لطف تو مىشايد صلحى كه همىبايد * كاين جنگ فزون از حد ، كوس عصبيّت زد اى خواجه گر انسانى جِلباب بشر بفكن * زين بعد كه در زين جنگ ، دق بر بشريّت زد سر بر ملكوتى ساى صلح از جبروتى جوى * كاين نيشتر غيرت ، بر عرق حميّت زد دو محبوس مسعود سعد سلمان محبوس بود و من * ما هر دو يادگاريم از محنت زَمَن او بيست سال جوركش خصم خويش بود * من شست سال دستخوش نفس خويشتن او با تنى مقيّد در حبسگاه ناى * من با دلى مشوّش ، در تنگناى تن بر او قضاى محبس مانند گور بود * بر من قباى اطلس مانندهء كفن او را نه غير حلقهء زنجير مستشار * بر من نه غير رشتهء تقدير مؤتمن او دلخوشى به طبع گهرزاى خويش داشت * من بستگى به حبل تولّاى بوالحسن ما آستان دوست به كيهان نمىدهيم * ما را به تيغ مىزند ار دوست ، گو بزن زو دلخوشيم چون عدن از درّ شاهوار * زو سرخوشيم چون به من از سيفت ذو اليزن « هادى » چو دوست جام بلا مىدهد تو را * بِستان و نوش مىكن و خوش باش و دم مزن